سلام
خسته نباشید
اومدم آپ کنم. می خوام یه ذره صحبت کنم .
تو رو خدا اگه دیدی زیاده وبلاگمو نبند این منهیاشو بزن بدا که از اینترنت اومدی بیرون بخون ولی دفعه بعد اومدی نظر یادت نره ها !!!!
خوب اول میخوام از اینترنت شروع کنم بعد بریم سراغ عشق و زندگی و ...
من تو گوگل سرچ میکردم که یه دفعه به وبلاگ علیرضا بر خوردم بعد اون بغل اسم سایت بلاگفا رو نوشته بود من هم کلیک کردم و به کلمه " ایجاد وبلاگ جدید " بر خوردم

وارد شدم و اسم و ایمیل و این چیز میزا رو زدم

بالا الخره وبلاگ درست کردیم راه افتادیم اولین کسی که برام نظر گذاشت علیرضا بود من هم همو اول اون رو اد کردم اتفاقا الان برید تو پیوند روزانه اولین کسی که اد شده علیرضا بود بعد من از وبلاگ یه دختره گل و خوب و مهربون که الان منو فراموش کرده پیدا کردم که اسمش آیدا بود بعد از تو وبلاگ آیدا یه پسرو پیدا کردم که با هم توی اولین نظری که واسه هم گذاشتیم قرار شد با هم رفیق جون جونی باشیم بعد از تو نظرات آیدا یه دختر عسل پیدا کردم که اسمش پریساست بعد تو نظرات پریسا یکی رو دیدم که آخر اسمش همیشه یه جووووووووون میذاشت شیرین جووووووووون بود من تا حالا با این بچه ها هزار دفعه چتیده بیدم ولی یه بارم رومون به هم باز نشده مثل خواهرم دوسشون دارم دارم جدیدا هم با یه دختره رفیق شدیم که دست کمی از برو بچ نداره سحر خانوم
صحبت از عشق شد میخوام داستان عشق خودمو بگم
من برای سال دوم هنرستان از منطقه 14 به منتطقه 8 ( تهران نو ) به هنرستان حزب الله منتقل شدم دیگه دخترایی که پار سال میدیدم امسال دیگه نمیبینیم ما ساعت 2:30 تعطیل میشیم رفتیم میدون آشتیانی تا اتوبوس پیروزی رو سوار شیم بریم خونه وقتی به دور و ور خودمون نگاه کردیم دیدیم سه چهار تا مدرسه دخترونه تعطیل شده ما هم خوشحال سوار اتوبوس شدیم من یه دختره رو دیدم که با دوستاش سوار اتوبوس شد نمیدونم چرا ولی فقط اونو نگاه میکردم داشت پیاده میشد به دوستاش گفت فردا دوباره میام آشتیانی من دیگه از خوشحالی دیگه تن و بدنم شل شده بود سهیل و سروش منو تا خونه بردن شب که شده بود من تا صبح بیدار بودم یا وقتی میخوابیدم خواب اونو میدیدم صبح شد رفتم تو ایستگاه اون هم دقیقا سر ساعت 2:45 اومد آخ جوون سوار اتوبوس شدیم همون ایستگاهی که اون پیاده شد من هم پیاده شدم دنبالش کردم تا دم در خونشون سر راشو گرفتم ولی حرف زدنم نمیومد آب دهنمو غورت دادمو ساکت شدم به چشماش خیره شدم قلبم تا حالا این جوری نمیزد بعد اون رفت شماره از دستم افتاده بود فردا شد تلوزیون اعلام کرد که به علت آلودگی هوا سه شنبه تعطیل است باورتون نمیشه سه شنبه یه فیگور تقریبی از اون طراحی کردم و تا صبح به اون خیره شده بودم بعد دوباره اعلام کردن چهارشنبه هم تعطیله چشمامو بغض گرفته بود دوباره اعلام کردن پنجشنبه هم تعطیله و بعد هم جمعه شنبه اون قدر واسمون دیر گذشت دو زنگ اول مبانی هنرهای تجسمی بود و دو زنگ بعد طراحی من شنبه رو خیلی دوست دارم چون طراحی رو دوست دارم ولی خیلی برام دیر گذشت ساعت 2:30 تعطیل شدیم رفتم تو ایستگاه ساعت 2:45 شد نیومد دختره که مانتو قهوهای داشت با کیف سرمه ای قرمز با کفشای کتونی نیومد به دلم افتاده بود که امروز هم نمیبینمش ساعت 3 شد نیومد ساعت 4 شد نیومد سهیل و سروش گفتن ما میریم ساعت 5 شد نیومد ساعت 6 شد دیگه هوا تاریک بود سهیل به گوشیم زنگ زد گفت کجایی وقت داری با هم بریم بیرون هم گفتم میدون آشتیانی گریم گرفتو قطع کردم سهیل نزدیکای ساعت 6:25 اومدو منو با خودش برد با ورتون نمیشه ولی من تا صبح تو رختخواب گریه میکردم یک شنبه شد صبح پاشدم مادرم بهم گفت دیشب خواب میدی تا صبح صدای گریت میومد چشمام پر از اشک شد یکشنبه با عکاسی و چاپ سرو کله زدیم تا 2:30 تعطیل شدیم رفتم تو ایستگاه به دلم برات شده بود که امروزم نیمیاد به ساعت نگاه کردم 2:50 بود اون قدر زمان دیر میگذره که خدا میدونه تا ساعت 6 نشستم با انتهای نا امیدی برگشتم خونه دوست نداشتم خوبه باشم تا خونه پیاده رفتم ساعت 8 شب بود دیگه باید میرفتم خونه مامانم چند بار زنگ زد گفتم رفتم کتاب خونه تا فردا با گریه و بغض و عاشقی گذشتوندم تا فردا شد ساعت 8 صبح سهیل اومد گفتش حامد من صبح دختره رو تو اتوبوس دیدم از خوشحالی داشتم پر در میوردم رفتیم تو ایستگاه دیدم یه دختر خوشگل با مانتو قهوه ای و کیف سرمه ای و قرمز وایساده دیگه مطمئن شدم میاد دیگه سوار اتوبوس شدیمو رفتم دم در خونشون هر سری شماره تو دستم قفل میشه تا ماه بهمن همین کارم شده بود که بیام دم در خونشون بعد دیدم منو چپ چپ نگاه میکنه گفتم دیگه نمیام خیلی دارم اذیتش میکنم از دور نگاش میکردم از پشت شمشاد از هر جایی که میشد تا سروش به من گفت تا کی میخوای این کارتو ادامه بدی تو که میبینیش نمیتونی حرف بزنی حداقل شمارتو بذار سر راهش تو پیاده رو یا لای درشون من هم فردا شمارمو نوشتم وایسادم تا اون بیاد تا وستای کوچه که رسید شماره رو گذاشتم رو زنگشون ولی هر کاری میکردم واینمیستاد تا رسید 5 6 متری من دیگه دستام داشت میلرزید زورکی یه سوراخی پیدا کردم شمارمو گذاشتم لای زنگشون دیگه 1 متریم بود گفتم سلام و رفتم اون هم شماره رو برداشت و رفت من هم رفتم تا شب منتظر شدم ولی زنگ نزد روز ولنتاین شد من هم رفتم یه عروسک خریدم یه کارت پستال درست کردم با خودکارای رنگی همون عروسکرو روش کشیدم یه بچه بود رفته بود تو لباس دایناسور توش هم چندتا شکلات انداختم ولی نمیدونم سهیل چند تاشو خورد گذاشتم دم در خونشون ولی بر نداشت من هم از لای در انداختم توی پارکینگشون و رفتم دوباره چند روز بعد یه کارت پستال دیگه کشیدم یه دختر و پسر بودن به هم تکیه داده بودن چسبوندم روی زنگشون دیگه نمیدونستم چی کار کنم چند روز بعد دوستم زنگ زد گفت من اون دختر رو تو اتوبوس دیدم بهش گفتم که تو داری دیوونه میشی اون هم گفت به پسرا زنگ بزنی پر رو میشن من از بیستم اسفند دیگه مدرسه نرفتم ولی به خاطره این دختره میرفتم دم در خونشون با گل مریم یا رز ولی اون نیومد فکر کنم تعطیل شده بودن
تا الان که من دارم تو تعطیلات عذاب میکشم
من به خدا خیلی دوسش دارم اگه میخواستم همون ماه اول بیخیال میشدم ولی اون داره منو عذاب میده من هم نمیتونم بیخیالش شم فقط خدا میدونه چه قدر دوسش دارم
خدا انشاءالله همه رو به عشقشون برسونه
الهی آمین
فلعا نظرتونو بذارید تا ببینیم چی میشه ![]()
